pr@raad-alghadir.org
66305352-4

سبد خرید من

سبد خرید من

برخاستم، چون به آرزوهایم قول رسیدن داده بودم

. - زندگی واقعی - برخاستم، چون به آرزوهایم قول رسیدن داده بودم
IMG_6661

داستان زندگی پرفراز و نشیب زندگی پریسا امامی، یکی از اپراتورهای مرکز تماس رعدالغدیر از زبان خودش:

به نام خدای بی منّتها

یکی از روزای داغ آخر شهریور خدای مهربون ی پری کوچولو به پدر مادرش هدیه داد. مامان بابای پری کوچولو از همون روزای اول متوجه شدن دخترشون از نظر جسمی با بقیه بچه های همسن و سالش فرق داره چون بدن نرمی داشت و نمیتونست اصلا راه بره. دکتر رفتن ها از همون ابتدای نوزادی پری شروع شد تا اینکه متوجه شدن دختر قصه مون بخاطر ازدواج فامیلی پدر مادرش مشکل ژنتیکی ضعف عضلانی و در رفتگی دو طرفه لگن داره. بالاخره بعد از سه سال دختر کوچولو به لطف خدا تونست راه بره و اشک شادی مهمون چشمای پدر مادرش بشه .

پری کوچولو از همون بچگی متوجه تفاوت خودش با دوستاش شده بود برای همین بیشتر از سنش درک کرد و عاقل بود . با اینکه به راحتی نمیتونست مثل یه فرد عادی راه بره تو همون دوران بچگی بخودش قول داد که قوی و صبور باشه تا پا به پای دوستاش بدود، شیطنت کنه بازی و شادی کنه هیجان زندگی رو تجربه کنه و با همه این سختی ها کودکی دلپذیری داشت. یه عموی ۳ ماه از خودش بزرگتر داشت که تو ی خونه با همدیگه بزرگ شدن ظهرای تابستون لحظه شماری میکردن تا بقیه بخوابن و برن تو کوچه خاک و گل و آب بازی کنن چند تا هم جوجه رنگی و اردک داشتن که دنبال اونا میکردن و با اونا بازی میکردن، رو ترک دوچرخه عموش میشست و دور دور میکردن لی لی و هفت سنگ بازی میکردن عصرای تابستون هم با عموش جلوی درشون تخم مرغ شانسی و یخ دربهشت و خاک شیر میفروختن و کلی کیف میکردن.

با مهناز و روشنک و مینا و مریم تو کوچه چادر میزدن و خاله بازی میکردن. تو بازی های بچگی خیلی زمین خورد و دست و پاش زخمی شد و خیلی از اون زخما هنوزم به یادگار مونده. پری کوچولو کم کم بزرگ شد مدرسه رفت جز دانش آموزای برتر مدرسه شون بود عضو تیم شطرنج مدرسه بود ۸ سال ورزش ووشو رو دنبال کرد تا اینکه به سن بلوغ رسید و متوجه شد ستون فقراتش کم کم داره منحرف میشه و درداش شروع شده. ۱۳ سالش بود خدا بهش یه فرشته توپولو یه خواهر مهربون هدیه داد تا هم پا و تکیه گاه خواهرش باشه و هوای پری رو داشته باشه، بین خودمون بمونه با اینکه خیلی تفاوت سنی و اختلاف سلیقه دارن و باهم همیشه بحث و دعوا دارن اما جونشون برای هم در میره و عاشق هم هستن.

به واسطه یکی از آشناها با موسسه رعد الغدیر آشنا شد، موسسه ای که برای توانیابان خدمات آموزشی ارائه میداد پری هم ۳ ماه تابستون ۱۵ سالگی اش تو موسسه رعد کامپیوتر یاد گرفت و از همه بیشتر مهارت تایپ بالایی پیدا کرد. رسید به روزایی که باید یه آزمون مهم تو زندگیش با موفقیت پشت سر میذاشت ۱ سال مونده به کنکور رفت دکتر گفت اگه شرایط کمرش بدتر شده عمل کنه و پشت کنکور بمونه اما دکتر با اطمینان بهش گفت که هیچ مشکلی نداره اما حسی به پری میگفت که بالاخره باید عمل کنه پس از همون روزا تمرین کرد درد کمرشو بدون خوردن دارویی تحمل کنه و آستانه تحملش را بالا ببره تا برای عملش بدردش بخوره.

سال اول کنکور دادنش پزشکی تبریز دولتی قبول شد اما پدرش راضی نمیشد دخترش تنها به یه شهر غریب بره و درس بخونه، سال دوم کنکور داد و رشته میکروبیولوژی دانشگاه آزاد محل سکونت خودش قبول شد. پری خانوم قصه ما تو زندگی خودش از پس کارهاش بر میومد، خانواده گاهی مسئولیت اداره خونه رو به عهده پری میذاشتن و همین باعث شد آشپز و کدبانوی خوبی بشه و مستقل بشه اما دوست داشت بیرون از خانه هم مستقل باشه و به تنهایی کارهاش رو بکنه اما پدر اجازه نمیداد راضی نمیشد که دخترش سختی بکشه پری اینقدر تلاش کرد تا پدرش رو راضی کنه سال آخر دانشگاه رو که تا به الان با آژانس رفت و آمد داشت خودش به تنهایی سوار تاکسی و اتوبوس بشه و دانشگاه بره.

 ۴ سال دانشگاه به سرعت برق و باد گذشت ۴ سالی که برای پری پر از هیجان و شادی بود. دانشگاه که تموم شد تازه متوجه شد برای کار پیدا کردن خیلی باید صبور و پرتلاش و دونده باشه تا به چیزی که میخاد برسه اما نشد، دو سال تمام هر آزمایشگاه بالینی که نیروی کار میخواست رفت سر زد رزومه کاریشو تلفنی یا با ایمیل ارسال می کرد مورد تایید قرار میگرفت دعوت به همکاری می شد اما وقتی برای مصاحبه حضوری مراجعه میکرد از همون ابتدا نگاه سنگین بقیه رو متوجه می شد که بخاطر شرایط جسمی و فیزیکی خاصش با اینکه رزومه قابل قبولی داشت ردش می کردن.

این اولین جایی نبود که اینچنین رفتار سنگینی با پری و دوستای هم شکل پری می شد خیابون فروشگاه حتی بهزیستی جایی که باید همچین رفتاری نباشه اما متاسفانه عموم مردم فکر می کنن چون توانیاب جسمی توان یاب ذهنی هم هستن که از پس هیچ کاری برنمیان . با این حال نشد یک بار به خدا شکایت کنه که چرا فقط پری رو این شکلی بدنیا آوردی یا هواشو نداری . همیشه پری به بزرگی و مهربونی خدا امید داشت، یه مدت از کار پیدا کردن پشیمون شد اما خدا باز هواشو داشت و نذاشت ناامید بشه.

 زمستون ۹۴ از طریق بهزیستی مجدد بعد چند سال برای کار به موسسه رعد الغدیر رفت. ۳ ماه آموزش دید تا ۸ فروردین ۹۵ بعنوان اپراتور در مرکز پیام رعد مشغول بکار شد. پری قصه تو پوست خودش نمی گنجید باور نمی کرد کار پیدا کرده جز آروزهای دیرینه اش بود که ی روزی از لحاظ مالی مستقل بشه پس با تمام توان و دقت زیاد شروع به کار کرد. ۶ ماه از کار کردنش می گذشت که متوجه شد کمر درداش زیاد شده و دیگه نتونست کار کنه. پیگیر درمانش شد بعد از ۶ ماه دکتر گل بخش فلوشیپ ستون فقرات با توکل بخدا و ریسک زیاد قبول کرد کمر پری رو عمل کنه، پری باید یا مرگ یا ولیچر یا سلامتی دوباره رو انتخاب می کرد که بعد از یه هفته راز و نیاز با خدا و یکی کردن قلبش با خدای مهربون زیر تیغ جراحی رفت، به فاصله ۴ روز ۲ تا عمل سخت و نفس گیر برای پری و دکترش و خانواده و فامیل و یک بار ایست قلبی ۱۵ دقیقه ای و عمر دوباره، دخترمون زندگی جدیدی رو شروع کرد. ۱ سال نقاهت بعد از عمل به هر سختی بود تموم شد و نتیجه عمل رضایت بخش بود پری در عرض ۴ ماه تونست بدون هیچ وسیله کمکی سرپا بشه دختری که به سمت راست خمیده شده بود با عمل اسکولیوز حالا می تونه کمر صاف کنه و درد نداشته باشه. بعد از سرپا شدن تصمیم گرفت کنکور مجدد بده ۱ سال درس خوند اما تو کنکور موفق نشد تا اینکه برای بار دوم برای کار به موسسه رعدالغدیر رفت و مشغول به کار شد.

حالا من پریسا امامی پری کوچولو قصه بیش از ۱ سال با موسسه رعد الغدیر همکاری می کنم. قبل آشنا شدن با رعدالغدیر فکر می کردم همه توانیابان خونه نشین شدن و کاری از دستشون بر نمیاد اما الان که با محیط رعدالغدیر بطور کامل آشنا شدم میدونم که هدف این موسسه ایجاد مهارت و آموزش و همچین ایجاد اشتغال برای توان یابانی که در محیط های دیگر آنها را پذیرا نیستند.

یه خوبی دیگه ای که رعدالغدیر داره اینکه همه هم نوع و هم شکل هستیم و همدیگرو خیلی درک میکنیم و احساس ترحم نداریم و سنگینی نگاه ها اذیت نمی کنه. تو این یک سال لحظات خیلی خوبی رو با همکارا گذروندم مثلا یکیش همین دو سه هفته پیش بود کفش خریده بودم بهار و سحر گفتن پاشو سرپا راه برو تا ببینیم منم گفتم بزار مثل مدلا راه برم یکم بخندیم. اول نگاه کردم تو اتاق ببینم کسی ما رو نگاه می کنه یا نه که هیچ کس حواسش به ما نبود شروع کردم به راه رفتن تا رسیدم به بهار و سحر آقای بارسی سرشو یه دفعه ای بلند کرد و راه رفتن من دید بنده خدا هیچ عکس العملی نشون نداد اما من به شدت ازشون خجالت کشیدم یا یه روز جمعه که با بهار و سحر ۳ تامون باید سرکار میومدیم برای تولد من و تکتم کیک و کادو گرفته بودن که واقعا سوپرایز شدم و تا یه هفته خوشحال بودم که همچین همکارای مهربون و دوست داشتنی دارم.

همه ما آرزوهای کوچیک و بزرگ زیاد داریم قبل کار کردن تو رعدالغدیر فکر نمی کردم بهش برسم، یکی از آرزوهام این بود که استقلال مالی داشته باشم تا بتونم پدر مادرم رو از لحاظ مادی حمایت کنم و لبخند به لبشون بیارم تا گوشه ای از جبران محبت ها و سختی هایی که پا به پای من تحمل کردند بشه.

افتخار می کنم کار کردنم باعث شد دختر مستقل و با اعتماد به نفسی بشم قبلا به تنهایی جایی نمی رفتم ولی الان با دوستام دورهمی و گردش و تفریح می رم انرژی می گیرم و از لحظه به لحظه زندگی لذت می برم. مثل یه فرد سالم تو جامعه کار می کنم و موفق هستم و لحظه ای هم خسته نمی شم چون عاشق زندگی کردن هستم و به آرزوهام قول رسیدن دادم و می دونم که به همشون می رسم چون خدای بخشنده ای دارم و لطفش بارها شامل حال من شده است.

از مدیران موسسه رعدالغدیرتشکر و قدردانی می کنم که بانی این موسسه هستن تا توانیابی ناامید نباشه.

زندگیت را طی کن

و آنگاه که بر بلندترین قله هایش رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند.

پریسا امامی

نظر خود را بنویسید

واتس اپ
تلفن
واتس اپ

شماره تلفن را به مخاطبین خود اضافه کنید و از طریق برنامه برای ما پیام ارسال کنید.

با ما تماس بگیرید:

09120219626

تلفن