کسی نمی داند آنها چقدر دوست دارند درس بخوانند

[vc_row][vc_column][vc_column_text]

< تا ۱۲ سالگی با خرج خودم درمانش کردم، بعدها ازش تست گرفتن، گفتن می تونه بره مدرسه درس بخونه، خودشون هم مدرسه <مهر …> ویژه همین کودکان رو معرفی کردن. بردمش اونجا، اول گفتن سنش بالاست، بعد که به سختی پذیرفتنش، یک سال رفت اونجا که درس بخونه و خودم می دیدم به همه بچه ها درس می دادند؛ اما کسی به <مهدی> محل نمی گذاشت، مدیر مدرسه می گفت: دستش توانایی گرفتن مداد رو نداره، نمی تونه بخونه و حرف بزنه !

خوب! بچه اومده به این مدرسه که این چیزها رو بهش یاد بدند. اصلاً این مدرسه برای همین بچه هاست. چی بگم خانم! اگه یک کم دیر می رفتم دنبالش، راننده سرویس، لب خیابان خاکی پیاده اش می کرد .

الان که دیگه سنش هم بالاتر رفته، بیشتر بی تابی می کنه، هر روز ۷ صبح بیدار می شه گریه می کنه، میگه برو بهزیستی دنبال کارم! ۱۲ سال از آن روزها گذشته ولی حالا که نامه کاردرمانی رو از بهزیستی گرفتم، دیگه سرویس ها رو برداشتن . یعنی توی دنیای به این بزرگی برای بچه من کاری نیست که بتونه انجام بده یا یاد بگیره؟

زردی گرفته بود، دیر فهمیدم که باید خونش رو عوض کنم، برای همین بدنش شل شد، اول بهزیستی ماهی سه هزار تومان بهش کمک هزینه داد و الان رسیده به ماهی ۹ هزار تومان.

بچه ام خیلی با استعداده. حیفه که این طور تلف بشه، وقتی می بینه نمی تونه مثل بقیه هم سن و سالهاش زندگی کنه، زجر می کشه، تا کی باید این وضع ادامه پیدا کنه؟ تا کی؟

صحبت های مادر سپید موی <مهدی> 24 ساله، دل هرکس را به درد می آورد. مادری که بیشتر با خرج خودش و خون جگر خوردن، توانسته فرزندش را بزرگ کند. کم نیستند افراد با استعدادی که بدون داشتن نقشی در معلولیت خود، در جامعه مورد ظلم و غفلت واقع شده و از تمام موهبت های اجتماعی محروم مانده اند.

حیف نیست استعداد <مهدی> و امثال او این قدر نادیده گرفته شود؟ چه بسا از میان آنها کسانی می توانستند رشد کنند که مایه افتخار ایران زمین شوند و کما این که همین حالا هم اگر کمی بازتر نگاه کنیم، خیلی ها مثل مهدی هستند که افتخار ایرانند .

معصومه فراهانی، معاون آموزشی مجتمع آموزشی نیکوکاری رعد الغدیر، مرکزی که کودکان معلول زیادی را نگهداری کرده و آموزش می دهد، در مورد مشکلات تحصیلی این گروه پرجمعیت جامعه، یعنی معلولان، می گوید: مشکلات این افراد در نبود نظامی تعریف شده برای آموزش و پرورش معلولان، نداشتن مدارس ویژه به تعداد کافی، محدود کردن دوره های آموزشی آنها به رشته انسانی در دبیرستان و نهایتاً ابتر ماندن دیپلم آنها به دلیل نداشتن امکان تحصیل در مقطع پیش دانشگاهی است .

او می گوید: باید گفت اکثر دانشگاههای کشور، برای تردد معلولان مناسب سازی نشده اند و حال جای این سؤال باقی می ماند که آیا عدم توجه مسئولان دانشگاه به مشکلات این افراد، باعث نمی شود که فرد از ادامه تحصیل منصرف شده و عطای آن را به لقایش ببخشد؟ آیا باید دانشجویان مستعد این مرز و بوم تنها به دلیل این که شرایط محیطی دانشگاه پذیرای حضور آنها نیست، ترک تحصیل کنند؟ چرا کسی به درد دلهای زینب و دوستانش گوش نمی کند؟ چرا زینب باید به سختی پله های طولانی بین طبقات را طی کند تا بلکه بتواند خودش را به آخر جلسه امتحان برساند؟ چرا رئیس دانشکده پاسخ او را نمی دهد؟ و …

به گفته فراهانی، نگاههای اطرافیان به این افراد سنگین است. همین امر باعث می شود که فرد برای همیشه بمیرد، همین قدر که روحیه را از او بگیرند ، به مرگ نزدیک شده است.

براستی وقتی در این اتفاقات تلخ جامعه دقیق می شویم، باید پاسخگویی هم برای این سؤالات بیابیم که : آیا نادیده گرفتن استعداد این افراد، ظلم به آنها نیست؟ چرا پدر زینب برای این که دخترش دیگر قادر نبوده که با وسایل نقلیه عمومی به دانشگاه برود، باید مجبور شود خانه خود را بفروشد تا هزینه رفت و آمد او به دانشگاه را فراهم کند؟ با این که استعدادها و توانایی های این افراد در جامعه نادیده گرفته شده، آیا به خانواده های آنها ظلم بزرگتری نشده است؟

اگر مسئولان دانشگاهها و به عبارتی اگر همه ما تنها برای لحظه ای روی ویلچر بنشینیم و کسی ما را تا مسافتی برده و ناگهان تنهایمان بگذارد، آیا آن زمان می فهمیم که معلولان چه وضعیتی دارند؟ اگر فرزند خودمان دچار معلولیت جسمی بود، دلمان می آمد به خاطر این مشکل، ترک تحصیل کند؟

< مژگان> عاشق درس خواندن بود، دوست داشت بتواند آنقدر درس بخواند که اگر مشکلی برایش پیش آمد، شغل شرافتمندانه ای داشته باشد. می گفت: چرا به خاطر این که نمی تونم با اتوبوس برم دانشگاه، باید از درس خواندن محروم شوم؟

چرا نباید مثل بقیه دخترها راحت به دانشگاه رفت و آمد کنم، چرا امتیازی برای ما قائل نمی شوند تا بتوانیم راحت تر تحصیل کنیم؟

واقعاً به نظر بعضی ها، معلول جسمی لزوماً از لحاظ ذهنی هم مشکل دارد؟

اگر این طور نبود، امیررضایی که از دست و پا فلج است تاکنون سه اختراع نکرده بود. او گناهش این بوده که در موقع تولد، اکسیژن به او نرسیده و معلول شده بود .

اما حالا توانسته یک قاشق همیار برای معلولان، یک وسیله کاردرمانی و دزدگیر ماشین درست کند .

به گفته خودش در مدرسه استثنایی ها که بود، مجبور شد علی رغم میلش و تفاوت استعدادهایش، دیپلم انسانی بگیرد، چون همه این بچه ها مجبورند رشته انسانی بخوانند .

امیر در کنار اینها باید کار کند تا خرج تحصیل خود و درمانش پدرش را هم بپردازد .

علیرضا آتشک، مدیر مجتمع آموزشیرعد در مورد مشکلات و موانع تحصیلی معلولان در کشور می گوید: بخشی از این مسائل، سخت افزاری است، مانند مسائل مادی و کم بودن امکانات و بخش دیگر آن نیز مربوط به مسائل نرم افزاری و نگرشی است که جامعه نسبت به این افراد دارد. در واقع باید نگاه و نگرش جامعه و مسئولان نسبت به این افراد تغییر کند تا دیگر کسی <غلامرضا> را به خاطر طرز راه رفتنش در مدرسه مسخره نکند.

در خانه <رعدالغدیر> زینب، مژگان، غلامرضا، و امیرهایی را می بینی که پر از گلایه اند. اما صدای این گلایه ها فقط در جمع کوچک آنها می پیچد و همین التیامی است برای زخم های آنها .

و ما در جست و جوی کسانی هستیم که در برابر چشمان معصوم دختران و پسرانی که حسرت به دل تحصیل مانده اند، اگر کاری نمی کنند، لااقل احساس شرمندگی کنند!

هنوز صدای مادر <مهدی> در گوشم هست که می گفت: پسرش هر روز برای رفتن به سر کلاس بی تابی می کند!
منبع : روز نامه اطلاعات شماره ۲۳۸۹۱ ۳/۲/۸۶ -صفحه ۱۱ -با معلولان

[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]

نظرات شما
0 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
مشاهده تمامی دیدگاه ها
دیگر مطالب